« عمه سادات! سلام عليك» به حريم حرمت مي آيم. آشفته و شوريده سر، خسته و تنها، غرق در غربتي ديرينه كه هر غروب، باياد تو در سينه ام رخنه مي كند و تنها ضريح مقدس توست كه نگاه مضطرب و نابسامان مرا آرام مي كند. به حريم حرمت مي آيم تا بغض مانده در گلو را مجال…
بیشتر »